SHAHROKH KHAN___KING BOLLYWOOD " شاهرخ خان __سلطان بالیوود ||سخن مدیر
|
با سلام . شاید تعدادی از بازدیدکنندگان از دیدن این قسمت تو این وبسایت تعجب کنند .اما من همیشه سعی کردم متفاوت برم . این دفعه هم خواستم توی وبسایت قسمتی رو اختصاص بدم به سلطان سینمای هند شاهر خان .متاسفانه ایرانی ها ( البته نه همه) این قدر بیشعور تشریف دارن که حتی توی فیلمهاشون هم به سینمای هند توهین میکنند .اما غافل از اینکه سینمای ایران اگه 200 سال دیگههم بدوه، نمیتونه به گرد پای سینمای هند برسه .من خودم خیلی سینمای هند رو دوست دارم و از کودکی این سینمای حرفه ای رو دنبال میکردم .از میان ستاره های بزرگی چون امیتا بچان ، سلمان خان ، امیر خان و .....بازیگر خوش استیل و حرفه ای به نام شاهر خان از همون ابتدا نظر من رو خیلی به خودش جلب کرده .از بچگی من خیلی خیلی شاهرخ خان رو دوست داشتم و اون چهره جذاب و بازیهای قدرتمندش همیشه من رو مجذوب خودش میکرد .در مورد مزیک هایی که با تصویر شاهرخ خان اجرا میشه یک صدای بسیار گرم و دل پسندی برای این سوپر استار انتخاب شده که واقعا محبوبیتش رو دو چندان کرده . همیشه از اعتماد به نفس این بازیگر خوشم میومده . مخصوصا در اولین بازی خودش در فیلم "دیوانه" که برای اولین بار بدون تمیرن و بدون گریم جلوی دوربین ظاهر شد و اینقدر عالی احساس سکانس رو به خودش گرفته بود و اینقدر زیبا فیلم نامه رو اجرا کرد که همه متحیر خلاقیت جوانی با موهای بلند و پرپشت شدن و همه به چشم خود دیدن ستاره شدن اسطوره سینمای هند رو .بازی های زیبا و به یاد ماندنی شاهر خان در فیلمهایی همچون "رام جانه -دل تو پاگل هه-پردیس -محبتین - گهی خوشی گهی غم -دیوداس - چلته چلته - دل های هندوستانی -وطن و.......... نشان از قدرت بارز اسطوره سینمای هند شاهر خان میباشد . شاهرخ خان دارای دو فرزند به نامهای آریان و سوهانا داره و سم همسرش گوری میباشد .در ادامه به زندگی پر ماجرای سلطان بی بدل بالیوود میپردازیم و من به شخصه پیشنهاد میکنم اصلا به حرفهای بقیه گوش نکنید و برای اثبات گفته هایم میتونین فیلم دوداس رو از کلو÷ سر کوه تهیه کنید و ببینید و نهایت لذت رو ببرید یا فیل راجو پولدار میشود که تمام فیلمهای شاهرخ خان واقعا استثنایی هستن نوشته شده توسط مدیر وبسایت و تقدیم به سلطان بی بدل بالیوود جنتلمن بهشت روی زمین - نظر بدهید |
SHAHROKH KHAN___KING BOLLYWOOD " شاهرخ خان __سلطان بالیوود|| مقدمه دوم |
او آمد بازي كرد و پيروز شد . اگر چه هنوز خيلي جوان بود بيش از اندازه خام و ناپخته به نظر مي رسيد چندان جذاب نبود و چهرخ اي مانند ستارگان موفق نداشت اما از همان روز اول کاملا مشخص بود كه او همان كسي است كه منتظرش بوديم. از همان لحظه اوي ككه تصوير او روي پرده سينما قرار گرفت اينكه او رقيب جديدي براي بازيگران قديمي تر است امري روشن و واضح به نظر مي رسيد و شكي وجود نداشت كه با آن انرژي و جواني از خيلي از آنها پيشي خواهد جست. جادوي او و استعداد عجيبش در جذب تماشاگر چيزي بود كه كسي نماتوانست منكر آن شود و به علاوه حسي نبود كه كسي قادر باشد با كلمات آن را توضيح دهد.شاهرخ خان ظاهري پسرانه و جوان دو چشم پر از شيطنت و لبخندي درخشان و شيوه اي كاملا متفاوت كه بي ترديد پر از سر زندگي و طراوتي است كه يكي از بزرگترين امتيازات او محسوب مي شود حضور او در سريالي مانند فوجي شروع خوبي براي او محسوب مي شد و نقش او به نام ابي مانيو به سرعت مورد توجه قرار گرفت فيلم هاي بازيگر و دار نيز بر خاتف انتظار باعث پيشرفت او شدند . و او ترديدي براي ايفاي نقش در اين فيلم ها نداشت. در سال 1995 و با فيلم دلواله دلهنيا الجاينگه آديتا چوپرا بود كه شاهرخ خان گام مهم ديگري در زنديگيش برداشت او در اين فيلم براي اولين بار نقش يك جوان عاشق را بازي مي كرد كه سال ها گذشت و شاهرخ خان با موفقيت هاي عظيمي روبه رو شد فيلمي مانند كوچ كوچ هو تاهه با اينكه داستان تكراري دختر و پسري دانشجو بود اما با هنر فوق العاده بازيگرانش به يك نقطه اوج تبديل شدبعدها بسيار مورد تقليد قرار گرفت او مان و با حضور در گابهي خوشي گابهي غم ثابت كرد كه برتر از ديگر بازيگران است. او در سال 1999 با فيلم پير بي دل هه هندوستاني كمپاني تهيه فيلم خود را افتتاح كرده بود و آشوكا فيلم بعدي آنها در اين كمپاني بود كه هر دو با برخوردد هاي منتقدان روبه رو شدند اما در گيشه موفق نبودند. تجربه بعدي او حضور در اثر موفق سانجي ليلا بانسالي ديوداس بود مسلكا حضور شاهرخ خان و باازي زيباي او يكي از علت هاي موفقيت هاي بيش از اندازه اين فيلم بود جواني شادابي بيقيدي و آزادي و حس خنده و شادماني كه نقش او در چلته چلته داشت چيزي بود كه ياد آور شاهرخ خان در سالها پيش بود مدتي كوتاه بعد ار آن هم نوبت كال هو نا هو نيكيل آدواني بود كه شاهرخ خان در آن نقش فردي را بازي مي كرد كه سعي مي كرد با تمام مشكلات و سختي ها كاري كند كه دنيا جاي زيباتر و شادتر به نظر بيايد. نقش عالي بود و شاهرخ آن را فوق العاده اجرا كرد و همين باعث شد كه منتقدين فيلم را جادوي شاهرخ خان بنامنند شاهرخ خان نسبت به بازيگران ديگر به جايي دورتر از تصورات رسيد و خيلي ها معتقدند كه شاهرخ خان مهره شانسي دارد كه نا اين حد باعث پيشرفت او با اين سرعتت شده است شايد خيلي هم دور از واقعيت نباشد زيرا اگر چه شاهرخ خان مانند بسياري از بازيگران درگر توسط خانواده خود پشتيباني نمي شد و هيچ تكبه گاهي در سينما نداشت و همه به خصوص خود شاهرخ مي دانند كه شاهرخ خان تمام موفقيت خود را مدويون يك هديه خدادادي و استعداد فوق العاده و بي نظير است گوري يك داستان عاشقانه صحبت در مورد شاهرخ خان و زندگي خصوصي او بدون آئردن نام گوري چيپا كامل نمب شود گوري چيپا دختر اقسر باز نشسته رامش چيپا . گوري در يك خانواده برهما متولد شده است او خانواده اش گياهخوار بودند و در خانهشان معبدي براي انجام مراسم مذهبي داشتند. شاهرخ يك مسلمان بود و در هندوستان مذهب يكي از مسائل اصلي و كليدي در ازدواج ها محسوب مي شد اما در سال 1984 براي اولين بار گوري را ديد و بلاخره در سال 1991 با وجود مشكلات بسيار با او ازدواج كرد كه به راستي به سرانجام رساندن چنين ازدواجي كار مشكل و ناممكني به نظر ميرسيد. گوري كاملا قابل قبول به نظر ميرسيد چون خانواده او به هبچ وجه با اين ارتباط موافق نبودنند اما با وجود همه مسائل ديدار هاي آنها به مدت شش سال ادامه يافت خانواده گوري مايل بودند او با يكي از وذهب خودشان ازدواج كند اما شاهرخ حاضر بود هر كاري انجام دهد تا به گوري برسد. او بيش از حد به گوري وايسته بود به طور مثال اگر گوري بدون اجازه او مويش را كوتاه مي كرد باعث ناراحت شدن شاهرخ مي شد. سپس صبر گوري به پايان رسيد و به شاهرخ گفت كه مي خواد اين رابطه ديوانه وار را تمام كند .او در سال 1986 بدون اطلاع شاهرخ از خانه خارج شد و به بمبئي آمد و شاهرخ هيچ چاره اي نداشت جز اينكه به دنبال عشقش به شهر روياها بمبئي پا بگزارد . شاهرخ به همراه دوست صميمي اش به بمببئي آمد و در آنجا به دنبال گوري گشت او به دنبال او به خشوش سواحل را جستجو كرد چون مطمئن بود علاقه و ميل شديد گوري را به اون سئاحل زيبا مي كشاند. روز ها مي گذشت و پول سفر آنها رو به اتمام بود اما آنها هنوز گوري رو پيدا نكرده بودند تا اينكه روز ي به آنها راننده تاكسي اي توصيه كرد ساحل آكسا را نيز جستجو كنند و آن دو نيز راهي آكسا شدند و در آنجا ناگهان شاهرخ گوري را ديد كه در كنار آب ايستاده و مدتي بعد نيز گوري متوجه او شد مدتي به يكديگر خيره ماندند تا اينكه گروي به سوي او دويد و او را در آغوش گرفت و هر دو شروع به گريه كردند و اين لحظه اي بود كه هيچ گاه قابل توصيف نخواهد بود لحظه اي كه هر دو متوجه شدند هيچ گاه بدون يكديگر نمي توانند زندگي كنند.بلاخره اين مدت گزشت و اين دوران پر از اضطراب در روز 26 آگوست به پايان رسيد و آنها زن و شوهر شدند و مراسم ازدواجشون را بنا به اصرار گوري بر طبق آداب و رسوم مسلمان ها و هندو ها برگزار كردند. حالا با گذشت چيزي حدود 15 سال از اين مراسم چه كسي فكر مي كند كه گوري اشتباه كرده است و تصميم درستي نگرفته است با وجود چنين مردي و عشق هميشگيش هيچكس. |
SHAHROKH KHAN___KING BOLLYWOOD " شاهرخ خان __سلطان بالیوود|| بیوگرافی و علایق |
تحصیلات: فارغ التحصيل کالج Hensraj - دانشجوی فوق ليسانس ارتباطات عمومی (فيلم سازی) در دانشگاه Jamiya Miliya islamiya, New Delhi |
SHAHROKH KHAN___KING BOLLYWOOD " شاهرخ خان __سلطان بالیوود|| گوری از زبان شاهر خان |
پدر و مادر گوری به شدت مخالف ازدواجمون بودن. مادرش تهديد کرده بود که خودکشی ميکنه! ۶ سال ما مخفيانه باهم دوست بوديم. حتی يه بار من با يه قيافه ی ديگه به تولدش رفتم! اسمی رو بکار بردم که که تو سريال Fauji صدام ميکردن. ولی وقتی اونا منو شناختن جهنمی به پا شد!! اونا يه خونواده ی پنجابی خيلی اصيل هستن. منو از همه ی اعضای خونواده ش ترسونده بودن. مجبور بودم دل تک تک اعضای خونواده شو يکی يکی بدست بيارم. با يکی از دايی هاش که حرف زدم پشت تلفن با همون صدای عين آمريش پوری!! بهم گفت: به خواهرزاده ی من نزديک نشو وگرنه....!!! ولی بعد که ديدمش ديدم يه پسربچه ی خيلی مهربونه!! دخترخاله ها و پسرخاله هاشو با خودم ميبردم ديسکو! کم کم همه شون ازم خوششون اومد و بهم اميدواری ميدادن که پدرومادرشو هم راضی ميکنن٬ولی اونا قبول نمیکردن.... گوری توی خونه حبس شده بود! هميشه بهم ميگفت: شاهرخ تو مامان بابای منو نميشناسی... تو خيلی همه چيزو ساده ميگيری! و من هميشه بهش ميگفتم: همه چيز درست ميشه....! ۱۰ سال ديگه به همه ی اين روزا ميخنديم....!! و اين دقيقا کاريه که الان ميکنيم! بعضی شبها که ميشينيم و درباره ی گذشته فکر ميکنيم٬حسابی ميخنديم....
اما اونموقع يه بار اون حسابی قاطی کرد!! فکر ميکرد من با غيرتی بازيهام اذيتش ميکنم! راست ميگفت٬ يه زمانی بود که من خيلی روی گوری حساسيت نشون ميدادم. اگه با مايو به استخر ميرفت يا حتی اگه موهاشو باز ميذاشت باهاش دعوا ميکردم. گوری وقتی موهاشو دورش ميريخت خيلی خوشگل ميشد و من نميخواستم پسرهای ديگه بهش نگاه کنن!!! اينا به خاطر اين بود که زياد همديگه رو نميديديدم و نميتونستيم راحت درباره ی رابطه مون حرف بزنيم. اما اون نتونست تحمل کنه. اين بود که سال ۱۹۸۹ منو ول کرد و بدون اينکه بهم بگه با دوستاش اومد بمبئی. وقتی فهميدم حسابی قاطی کردم! روز قبل از اينکه بره اومد پيشم. اون روز تولدش بود و من اتاقمو بايه عالمه بادکنک تزيين کرده بودم و کلی هم کادو براش خريده بودم. وقتی اتاقمو ديد خيلی گريه کرد. من فکر کردم به خاطر ناراحتيه زياديه که خانواده ش بهش وارد ميکنن٬ ولی بهم نگفت که ميخواد بره.... وقتی فهميدم رفته به مادرم گفتم.اون بهم گفت برم و دختری که دوستش دارم رو برگردونم. بهم ۱۰۰۰۰ روپيه داد و من با دوستام اومدم بمبئی دنبالش. چند روز مدام دنبالش ميگشتيم٬ شبها هم مجبور بوديم تو خيابون کنار ساحل هتل تاج بخوابيم! همه جا رو دنبالش گشتيم بخصوص ساحل ها٬ گوری عاشق ساحل بود .لهامون تقريبا تموم شده بود مجبور شدم دوربينم رو هم بفروشم. من قيافه ی گوری رو برای مردم توضيح ميدادم٬ از حالت موهاش ميگفتم٬ به همه ميگفتم يه دوسته و گمش کردم. عاشق مدل موهاش بودم ولی اون موهاشو کوتاه کرد فقط برای اينکه منو اذيت کنه!!....
همه جا رو گشتيم تا اينکه يه بار يکی ما رو برد به يه ساحل خصوصی. رفتيم توی ساحل ..... و گوری اونجا بود! ايستاده بود توی آب٬با يه تی شرت! (نه مايو!!) اونموقع حتی اگه اون هيچی هم تنش نبود برام مهم نبود!! ديگه نمیخواستم از دست بدمش. اومد جلو و همديگه رو بغل کرديم٬ و گريه کرديم.... اونموقع بود که فهميدم بی دليل حساسيت نشون ميدادم. همينطور فهميدم که هيچکس بيشتر از من نميتونه گوری رو دوست داشته باشه٬ و اين بهم اعتماد بنفس خيلی زيادی داد.
وقتی تصميم گرفتيم ازدواج کنيم قبلش از خونه ی خاله ی گوری به پدرومادرش زنگ زديم و بهشون گفتيم که ما ازدواج کرديم! خيلی عصبانی شدن٬ مادرش غذاخوردنو گذاشت کنار و وضع خونه شون حسابی ريخته بود به هم. رفتم که پدرشو ببينم٬احساس گناه ميکردم.وقتی باهاشون صحبت کردم فکر ميکنم چاره ی ديگه ای نداشتن جزاينکه قبول کنن. الان ميتونم احساس پدرمادر گوری رو درک کنم٬ اونا يه خونواده ی ۱۵ نفری سفت و سخت پنجابی بودن که گوری جوانترينشون بود. تصور کنين که اون بگه ميخواد با يه پسر بدقيافه٬ با يه دين ديگه٬ با يه فرهنگ و رفتار ديگه با يه شغل متفاوت ازدواج کنه.... هيچ نقطه ی مثبتی برای من نبود. اونا رو سرزنش نميکنم. اونا حتما فکر ميکردن ميتونن شوهر خيلی بهتری برای دخترشون پيدا کنن. ما هيچوقت نمیخواستيم کاری برخلاف خواسته ی خونواده هامون بکنيم. فکر فرار حتی يه بارم به سرمون نزد. اما مطمئن بوديم که حتما باهم عروسی ميکنيم....
وقتی که من پدرومادر گوری رو ديدم اصلا روی زبونم نميومد بگم :من دخترتونو دوست دارم! به نظرم خيلی احمقانه ميومد! به خاطر اينکه من هيچوقت نميتونستم گوری رو بيشتر از اونا دوست داشته باشم. اونا گوری رو بدنيا آورده بودن و بزرگش کرده بودن. عشق من هيچوقت نميتونست جانشينی برای عشق اونا باشه....
مراسم ازدواجمون هم به رسم هندوها و هم به رسم مسلمونا برگزار شد. ما ميخواستيم يه مراسم ساده داشته باشيم ولی پدرمادر گوری ميگفتن که بايد دقيقا مثل مراسم اصيل هندوها باشه. توی مراسم عروس و داماد نبايد همديگه رو تا پايان مراسم ببينن. داماد بايد با اسب بياد و کس ديگه ميره دنبال عروس و مياردش. ولی ماشينی که قرار بود بره دنبال گوری خراب شد! واسه همين من مجبور شدم خودم برم دنبالش و ببرمش توی سالن٬ بعد خودم دوباره برگردم و با اسب برم! مشکل ديگه اين بود که من اصلا آداب و رسوم هندوها رو بلد نبودم و هرکاری که توی مراسم بايد انجام ميدادم بايد کامل برام توضيح ميدادن! واسه همين فقط مراسم عقدمون چند ساعت طول کشيد. بهم گفتن که طبق سنت٬ گوری بايد پاهامو بشوره! و من نميخواستم گوری اين کارو بکنه. من چيز زيادی نداشتم. توی مهمونی هم همون کت و شلوار فيلم راجو بنگايا جنتلمن رو پوشيدم! پدر گوری گروه موسيقی ترتيب داده بود که چندتا آهنگ از فيلمهای من٬ ديوانا و راجو بنگايا جنتلمن رو بخونن. اونموقع بود که مادر گوری برای اولين بار بهم گفت: ما هيچوقت فکر نميکرديم تو بتونی اينقدر هم خوشتیپ بشی!! توی عروسيمون هيچکس چيزی که من دوست داشتم بهم کادو نداد! در عوض کلی کريستال بهمون کادو دادن!!!
آخر شب وقتی گوری نشست توی ماشين شروع کرد به گريه کردن٬ بعد همه ی خونواده ش هم شروع کردن به گريه کردن. منم که دیدم اينجوريه خيلی جدی گفتم: اگه اينقدر ناراحتين ميتونين دخترتونو پيش خودتون نگه دارين٬من ميام ميبينمش و ميرم!
بعد از ۷ سال که همديگه رو ميشناختيم٬اون شب اولين بار بود که شب رو باهم گذرونديم.... قبل از اون حتی وقتی برای گردش هم بيرون ميرفتيم همه ش نگران اين بوديم که مبادا کسی از خونواده ی گوری ما رو ببينه. احساس خيلی خوبی بود که ما باهم بخوابيم و صبح که من بيدار ميشم ببينم گوری کنارمه....
باورتون ميشه...؟! عصر روز بعد من به بمبئی پرواز داشتم که برای Dil ashna hai فيلمبرداری کنم.درواقع اونا قرار بود فقط برای ازدواجم بهم تبريک بگن و من برگردم ولی ازم خواستن حالا که رفتم يه صحنه رو بگيريم. و يه صحنه تبديل شد به ۵ صحنه و من خيلی دير به خونه برگشتم و يه دعوای خيلی شديد با گوری داشتيم!!!
وقتی ما اومديم بمبئی ٬ عزيز ميرزا٬ جی پی سیپی٬جوهی (چاولا) و مادرش برامون مهمونی گرفتن.
در مورد بچه هام٬دلم ميخواد پسرم تا ۱۶ سالگی حسابی شر و شلوغ باشه که بتونه بعد از اون پسر خوبی باشه! موقع به دنيا اومدن آريان٬حال گوری خيلی بد شد. زايمانش خيلی خطرناک بود. اونموقع من فقط ميخواستم گوری سالم بمونه٬ اجازه هم دادم اگه خيلی وضع وخيم شد اول گوری رو نجات بدن.... ولی الان همه چيز آريان...آرين....آريان....!!
درباره ی دخترم هم همه ی عشقی که توی وجودم هست رو بهش ميدم... باوجود اينکه همسرم فکر ميکنه من ديوونه م٬ ولی من ميدونم که خودم دخترم رو به مهمونيهايی که دعوت شده ميبرم. دوست دارم دوستاش بگن « چه پدر خوشتیپی داری!! » وقتی که اون با دوست پسرش روی صندلی عقب ماشينمون نشسته٬ من خودم راننده شون باشم و بگردونمشون...!! پدرومادر من بهترين دوستان من بودن٬ به همین ترتيب منم ميخوام صميمی ترين دوست بچه هام باشم.....
من به گوری احترام ميذارم برای اينکه اون يه زنه و مادر بچه هام. دوستش دارم چون خيلی صادقه و تکميل کننده ی من. اون بهم ياد داد چطور توی زندگيم سياست داشته باشم! اون هميشه بهم ميگه که خيلی چيزهايی رو ميگم که نبايد بگم٬برای اينکه همه ی مردم منو نميشناسن و از حرفام اشتباه برداشت ميکنن. اون بهم ياد داد قبل از اينکه بخوابم چراغها رو خاموش کنم!! درست غذا بخورم٬ درست لباس بپوشم٬ لباسهامو درجای درست بذارم.... اون ثابت ترين و محکمترين عامل توی زندگی منه. و به خاطر موقعيت و يافته هام نيست که اون به من احترام ميذاره يا دوستم داره٬ اون منو دوست داره به خاطر اينکه من ميخندونمش! نميدونم.... من اونو ميخندونم؟؟......
|
SHAHROKH KHAN___KING BOLLYWOOD " شاهرخ خان __سلطان بالیوود|| مادر از زبان فرزند |
مادر من در حيدر آباد متولد و بزرگ شده بود . او زني زيبا و قدرتمند بود . درست مثل وحيده رحمان بود . پدرم هم بي اندازه خوش تيپ بود . من فكر نمي كنم خوش قيافه باشم اما آن ها يك زوج بسيار زيبا و برازنده بودند . اولين ملاقات اتفاقي آنها در شرايط عجيبي صورت گرفته بود . مادرم در يك تصادف اتومبيل صدمه ديده بود و به خون نياز داشت ، پدرم خيلي اتفاقي به بيمارستان آمده بود تا خون خود را اهدا كند . در همين مدت كمك پدرم باعث نجات مادرم شد و آن ها عاشق هم شدند . اگرچه پدرم حدود يازده سال از مادرم بزرگتر بود اما خانواده مادرم كه نجات خود را مديون او مي ديدند اين مساله را ناديده گرفتند .
والدينم بين من و شهناز خواهرم هيچ فرقي نمي گذاشتند اگرچه احساس مي كردم كه شهناز به پدر و مادرم نزديكتر بود چون به هر حال شش سال از من بزرگتر و بچه اول بود . من درست زماني متولد شدم كه وضع مالي والدينم چندان خوب نبود اما به ياد ندارم در ان زمان با هيچ شرايط سختي روبرو شوم . پدرم يك سر مهندس بود و مادرم در يك دفتر درجه يك قضايي مددكار اجتماعي بود . او در آكسفورد تحصيل كرده بود و جزء اولين و معدود زنان مسلمان هندي بود كه تا اين حد به موفقيت رسيده بود پيشرفت كرده بود او براي دوره ي طولاني دستيار قاضي بود و به بزهكاري نوجوانان رسيدگي مي كرد . من بچه لجبازي نبودم اما وقتي چيزي را مي خواستم به بدترين وضعي بايد آنرا بدست مي آوردم . Ram Leela را به نمايش مي گذاشتم (؟) و آن را مثل يك ميمون بازي مي كردم . داستان هاي كوتاه مي نوشتم ... ،ا . يادم هست يك بار يكي از عمه هايم رژ لب صورتي وحشتناكي زده بود و من يك شعر بي مزه در توصيف رژلبش گفتم . فكر كنم توي دلش خوشش آمده بود ولی بروز نمي داد پدر و مادرم اجازه مي دادند هر كاري كه دوست دارم انجام دهم ، تنها چيزي كه از من مي خواستند اين بود كه در درسهايم خوب كار كنم ... كه من مي كردم .هيچ محدوديت ( قيد و بندي ) براي من وجود نداشت . مي توانستم هر وقت بخواهم بخوابم ، هر وقت بخواهم بيرون بروم . اگر مثلا با مشت دندان هاي بچه اي را خرد مي كردم ، پدرم من را وادار مي كرد كه خودم با پدر بچه روبرو شوم و مشكلم را حل كنم ( بعد ها ) متوجه شدم كه والدين مقتدر يا زورگو نداشتم آنها با بچه هايشان دوستانه رفتار مي كردند هميشه دوست داشتم "ممتاز " را سرمشق خودم قرار بدهم . دوست داشتم مردمي باشم حتي امروز هم همه اين كار ها را انجام مي دهم و حدس بزنيد چه اتفاقي افتاد ؟ بابت آن سخاوتمندانه ستايش شدم ) مادرم در هر كاري پيش قدم بود . به ياد دارم وقتي پدرم بيمار بود و هشت ماه بود كه سرطان داشت ، ما هرچه داشتيم از دست داديم . يك تزريق به پدرم حدود پنج هزار روپيه هزينه بر مي داشت و ما ظرف ده روز بايد حدود بيست و سه تزريق ترتيب مي داديم . اين موضوع هزينه ي بالايي داشت و كار ما در حال ورشكستگي بود . آن زمان مادرم شبانه روز كار كرد ، بايد هر طور شده پول بدست مي آورد . او به معناي واقعي نگران و مراقب پدرم بود . پس از مرگ پدرم ؛ مادرم كار او را از نابودي نجات داد و آنرا ماهرانه اداره كرد . من پركاري ام را از او به ارث برده ام . او هرگز به هيچ چيز نه نگفت . مثل وقتي كه من به كالج رفتم ، به او گفتم كه يك ماشين مي خواهم و روز بعد بيرون خانه يك ماشين پارك شده) بود . او هرگز مرا مجبور به انجام هيچ كاري نكرد . حتي تا آن روزي كه سرانجام مرد ، هرگز مرا مجبور نكرد وظايف شركت بزرگي كه داشتيم را به عهده بگيرم . وقتي به او گفتم كه مي خواهم بازي كنم و به صنعت فيلم بپيوندم او من را متوقف نكرد. من مي خواستم مهارت هاي خودم را در فيلمسازي تثبيت كنم . خيلي خوب بودم . اما بايد پذيرش ( اجازه ورود ) به NSD را مي گرفتم . خودم نمي خواستم اين كار را انجام دهم اما مادرم به من گفت " فقط بايد پذيرش بگيري " . در نتيجه در امتحان ورودي شركت كردم و قبول شدم . يادم مي آيد سابقا در هندي خيلي بد بودم . از ده نمره ، صفر مي گرفتم . و او به من مي گفت " اگر تمام ده نمره را بگيري خودم تو را براي يك فيلم خواهم برد . " و از آن تاريخ تا به امروز هميشه در هندي در بالاترين سطح بوده ام . يادم هست اولين فيلمي كه او مرا براي تماشا برد " ديو آناند جوشيلا " بود . بازيگران مورد علاقه ي او " بيشواجيت " و " جوي موكرجي " بودند . فكر مي كنم شوخ طبعي ام را از پدرم به ارث برده ام كه براي خانم ها احترام زيادي قائل بود . يادم مي آيد يك بار رفتم و صندوق پست يك نفر را خرد كردم و صاحب آن كه يك زن جنوب هندي بود آمد و به پدرم شكايت كرد كه :" پسر شما براي دختر من مزاحمت ايجاد كرده " . پدرم نگاهي به او كرد و گفت " اگر او به زيبايي شماست و من هم به جواني پسرم بودم احتمالا همين كار را مي كردم . " آن زن شروع به خنديدن كرد . پدرم آنرا حرفش را به زيبايي و در كمال متانت زد . او براي خانم ها احترام زيادي قائل بود چون يك خواهر بزرگتر و مادري داشت كه خيلي به آنها نزديك بود . او به من آموخت چطور با خانم ها مهربان باشم . وقتي پدرم مرد ، من گريه نكردم . فكر مي كردم او قهرمانانه مرد . من يكي ازتشييع كنندگان بودم و حس مي كردم يك مرد بزرگ شده بودم . اما با وجود اينكه در حقيقت او مرا براي مرگش آماده كرده بود احساس كردم گول خورده ام .... و مرگ مادرم من را به اين باور رساند كه هيچ چيز ابدي نيست . ديگر آرزو كردن چيزي را در خود كشتم خيلي گريه كردم . بيش از اين هيچ چيز من را در شوك فرو نبرد . دردناك ترين لحظه زندگيم زماني بود كه مادرم در آغوش من مرد . او داشت خوب مي شد اما ناگهان مرد . درست مثل پدرم . خون بدنش عفوني شده بود . خيلي دردناك بود . اولين باري كه من رو به خدا كردم و دعا كردم زماني بود كه او در حال مرگ افتاده بود . من هرگز تا آن روز نماز نخوانده بودم . خانواده ي ما اينطور بودند . يك خانواده ي مسلمان كه هرگز تو را مجبور به نماز خواندن نمي كردند و آن اولين با ر بود كه من واقعا دعا كردم ولي او همان موقع مرد . من ارزش هاي بنيادي را از او آموختم . چيزهاي زيادي از مادرم ياد گرفتم . مثل اينكه هرگز درآمد شما را قطع نكنم ( نان كسي را آجر نكنم ) بلكه بايد در آمد شما را افزايش بدهم . براي همين آدم ولخرجي هستم . هرگز صاحب چيزي نشده ام يا چيزي را نخواسته ام كه احساس بدي درباره اش داشته باشم . در زبان اردو به اين " مانوسيات " گفته مي شود . مثل اين است كه شما از كسي پول بخواهيد و او بگويد : "nahin yaar , kal de dunga" به همين علت هنوز به پول هاي مادرم دست نزده ام . چون مي دانم او آن را از آن شيوه ها نمي خواست . فقط وقتي مي خواستم به بمبئي بيايم يك دستگاه تلويزيون به من داد . دارايي ام ، كارم ، ماشين هايم ، همه ي چيزهايي كه الان دارم در دهلي هستند . من هرگز چيزي برنداشتم چون اگر او آنجا نبود كه آن ها را به من بدهد ، آن ها را نمي خواستم . و او خوشحال بود كه من آنها را برنداشتم و در عوض چيزهايي گرفتم كه تماما مال خودم بود . او همينطور به من آموخت كه به كسي صدمه نزنم . همانطور كه گفتم اگر عصباني مي شد به مردم سيلي هم ميزد ولي همزمان آنها را دوست داشت . نه او و نه پدرم هيچ گاه من را كتك نزدند . آنها آدم هاي خيلي مهرباني بودند . مادرم مثل يك دوست واقعي رفتار مي كرد . وقتي به او گفتم مي خواهم با گوري ازدواج كنم ، هيچ سوالي نكرد كه آيا او مسلمان است يا اهل چين است ؟ مادرم با بيان واقعا شيريني به من آموخت كه چطور عمل كنم . اما چيزي كه خيلي مهم است اينكه او فلسفه كنوني زندگي ام را به من داد . او به من آموخت هيچ چيز ابدي نيست ، از جمله خودش . پس از آنچه در همين لحظه داري لذت ببر چون ممكن است روز بعد آن را از دست بدهي . همه چيز موقتي است . براي همين است كه من هيچ چيز را مقصر نمي دانم شايد اينطور گفتن خيلي مرد سالارانه است اما اين ( به نظرم ) كاملا منطقي است كه اگر او توانست از من جدا شود پس هر چيز ديگر هم مي تواند . اگر من مي توانم نبود او را به دست فراموشي بسپارم پس مي توانم روياي ستاره شدن ، پول و هر چيز ديگري را هم رها كنم و از ياد ببرم . و بديهي ترين چيز اين است كه شما هرچقدر هم اهل مبارزه و ستيز باشيد ، خواهيد مرد . مردم مي گويند كه تنها علاج زندگي مرگ است . شايد اين در آن لحظه باشد اما به عبارت ديگر وقتي تمام افكار نگران كننده ذهن شما را ترك كنند ، خواهيد مرد . من فكر مي كردم مادرم خيلي نگراني دارد ، بنابراين نمي تواند بميرد . يادم هست التماس مي كردم و مي گفتم : " نرو ، خواهش مي كنم نرو."ا من هنوز ايمان دارم كه او همينجاست و من را نگاه مي كند . ا از طرف ديگر حس مي كنم با رفتن او تمام داشته هايم را از دست دادم . او پل ارتباطي من با خداست چون چيز ديگري در اين دنيا نيست كه بخواهم و بدست نياورم . هيچوقت براي خودم از خدا هيچ چيز نخواسته ام چون او اين كار را دوست نداشت . اما هروقت براي يك آدم فقير و بدبخت يا غمگين دعا مي كنم فقط به مادرم مي گويم و مطمئن هستم كه او كاري مي كند چون اغلب اوقات بعضي چيزها به خوبي حل مي شود . هروقت خيل خوشحالم گريه مي كنم چون نمي توانم شادي ام را با او قسمت كنم . خواهرم شهناز خيلي ساده و شيرين است . در عين حال خيلي لوس و نازنازي با آمده است . با اين وجود خيلي دوستش دارم . هرچه باشد او بزرگترين فرزند خانه بود و زير سايه ي او بزرگ شدم . من با ديده احترام به او نگاه مي كنم . شهناز در حال حاضر خيلي ساكت و آرام است ، بعد از فوت پدر و مادرم اين طور شد و با من ماند . او يك دختر تحصيلكرده است ، دوره هاي مديريت را گذرانده و سابقا به عنوان مدير براي شركت يادمان ايندرا گاندي كار مي كرد . همينطور فوق ليسانساش را در روانشناسي گرفته است . مرگ پدر و مادرمان بي اندازه روي او تاثير گذاشت . من جوان تر بودم و بنابراين فكر مي كنم زود تر از حالت مرگ پدرم بيرون آمدم . به هر حال او نبود پدرمان و مرگ مادرمان را پذيرفت و بخاطر آن دوران سختي را گذراند . او تنها رشته ي ارتباطي ام با والدين ام است . من پدر و مادرم را در وجود او مي بينم . هميشه به او مي گويم :" تو عين مامان هستي ! " حتي وقتي كه آماده ي خشم است . مادرم هنوز با من است ، هميشه به من مي آموخت كه بايد كار كنم ، او مي گفت : " اين به تو كمك مي كند كه به چيزهايي كه مي خواهي برسي " ، من آنرا باز آموختم . گرچه خواهرم پيش از اين كه بتواند اين درس ارزشمند را فرابگيرد ، مادرمان درگذشت . حالا او تبديل به يك آدم آرام و خاموش شده است . با اين حال من هنوز به او احترام مي گذارم . يكي از حسرت هاي من اين است كه مادرم هرگز واقعا كار من را به عنوان يك بازيگر نديد . او وقتي من اولين جايزه را بردم آن جا نبود . اما نه ؛ اما حتما بايد آنرا ديده باشد . دلم براي او خيلي تنگ شده . فكر مي كنم او يك ستاره است . هر وقت خيلي غمگين هستم فقط به بالكن مي روم و گريه مي كنم . و مي دانم او از جايي به من نگاه مي كند ، چون نمي توانستم آنچه هستم ، باشم مگر اينكه مورد دعاهاي خير او قرار گرفته باشم . |
SHAHROKH KHAN___KING BOLLYWOOD " شاهرخ خان __سلطان بالیوود|| کوتاه از کودکی تا دانشگاه |
دوم نوامبر ۱۳۶۵ در مرکز پرستاری تالوار در دهلی نو٬ یه اتفاق خیلی معمولی افتاد. مثل خیلی از بقیه نوزادان تازه بدنیا اومده٬ من هم موقع تولد با مشکل بند ناف مواجه شدم٬ بند نافم دور گردنم پیچیده شده بود! پرستارها میگفتن لطف خدا و شانس خوبم بوده که زنده موندم. و این تنها چیزیه که پدر و مادرم درمورد تولدم بهم گفتن و من به خاطر دارم - ما در محله ی «راجیندِر ناگار» زندگی میکردیم. حتی دقیقا یادمه که شماره ی ساختمونمون اف-۴۴۲ بود. روزهای دبستانم دقیق یادمه٬ مدرسه مون درست کنار خونمون بود. بعد از اون تحصیلات متوسطه رو در دبیرستان کلمبیا شروع کردم که خیلی دبیرستان منظم و دقیق و یکی از مدرسه های رده بالای دهلی بود. روز اول مدرسه دقیقا یادمه که خانمی به اسم «بالا»با من مصاحبه کرد و ازم پرسید شغل پدرم چیه. اون زمان پدرم در کار حمل و نقل بود و مدام باماشین و کامیون و .... سروکار داشت. و منم اینقدر میدونستم که هرکسی با وسایل حمل و نقل سروکار داشته باشه٬راننده ست! و برای همین گفتم پدرم راننده ست! خانم بالا بهم گفت که دیمپلهای خیلی خوشگلی دارم و ازم خواست بوسش کنم. اون اولین بوس من بود! و البته بله.... منو در مدرسه پذیرش کردن! برای رفتارمون و نمره های امتحانیمون بهمون ستاره های سیاه و طلایی میدادن. اگه ۵ ستاره ی سیاه میگرفتیم توسط خانم بالا تنبیه میشدیم! از اونجا که من بچه ی شیطونی بودم خیلی تنبیه شدم! دلم میخواست همچین تنبیهی الانم برام وجود داشت! وقتی الان به گذشته نگاه میکنم میبینم چیزی که اونموقع تنبیه به چشم میومد٬ خیلی هم مفید بود! در کل روزهای مدرسه م خیلی خوب بود. خیلی تنبیه میشدم و خیلی هم مجبورم میکردن کنار تخته سیاه بایستم. معلممون مجبورم میکرد شناکردن رو یاد بگیرم٬ اون منو به زور توی استخر مینداخت و انتظار داشت درحالیکه یه عالمه آب توی چشم و حلقم جمع شده٬دست و پا بزنم و خودمو نجات بدم. هنوزم شنا کردن و اون معلمم رو که اونجوری تنبیهم میکرد رو دوست ندارم! اما در کنار همه ی اینا٬ همه ی معلمهامو دوست دارم. اونا همیشه با من مهربون بودن. به نظرم پایه ی خیلی از ریشه هیا زندگی انسان در همون سنین مدرسه شکل میگیره. و معتقدم بهترین دوران مدرسه رو داشتم چون بهترین معلمها رو داشتم. و از همینجا به همه شون.... روزتون بخیر خانم معلم. و ممنون خانم معلم! رویدادها و حوادث مهم یکی از مهمترین نقاط عطف زندگی من به این دلیل رخ داد که زبان هندیم خیلی بد بود. همیشه از ۱۰٬ ۲ یا ۳ میگرفتم و همیشه هم رد میشدم! یه روز مادرم بهم گفت اگه تو این درس نمره ی کامل بگیرم٬ منو برای دیدن یه فیلم به سینما میبره. قبل از اون هیچوقت به سینما نرفته بودم. برای همین تمام شب بیدار موندم و خرخونی کردم تا تونستم نمره ی کامل بگیرم. و مادرم منو برد سینما تا اولین فیلم عمرم رو در سینما ببینم.... این اتفاق دو پیامد داشت.... اول اینکه باعث شد به زبان هندی علاقمند شدم و بعد از اون همیشه نمره های خوب میگرفتم. و دوم اینکه اولین احساسهای خوب برای فیلمهای هندی در من روشن شد. تسلط به زبان هندی امروز هم بهم کمک میکنه که نقشهامو بهتر بازی کنم. نتیجه ی اخلاقی اینکه اگه مادرتون بهتون میگه خوب درس بخون٬ حرفشو گوش کنید! یادم میاد روی لبه ی دیوار مینشستیم و برای دختربچه هایی که رد میشدن بوس میفرستادیم! یه بار یکی از اون دخترها اومد و به پدرم شکایت کرد ولی پدرم مطمئن بود کار من نیست چون فکر میکرد خیلی بچه تر از این حرفا بودم! پدرم از اون دختر خواست صبر کنه و منو ببینه که چقدر کوچیکم تا بفهمه اشتباه کرده. ولی من بدون شلوار اومدم جلوی اون دختربچه و یه بوس هوایی براش فرستادم و به پدرم گفتم «این عزیز منه!!» بماند که پدرم چقدر خجالت کشید ... ولی اون اولین و آخرین دختری بود که بهش متلک انداختم! مدرسه ی اس تی کلمبیا درست یا غلط٬ راست یا چپ٬ مدرسه ی من بهترین مدرسه بود! اس تی کلمبیا یه مدرسه ی خیلی سخت گیر و منظم و دقیق بود که توسط برادران ایریش اداره میشد. کسی اجازه نداشت بجز یونیفرم لباس بپوشه یا موهاشو بلند کنه. بارها مجبور شدم موهامو جلوی بقیه بچه ها سر صف کوتاه کنم! آرایشگری که میاوردن از این آرایشگرهای کنار خیابون بود که حمام نرفته بود و دهانش بود میداد! و بودن زیر دستش واقعا عذاب آور بود! و همیشه هم قبل از اینکه کارشو شروع کنه میپرسید دلم میخواد مدل دارمندرا برام بزنه یا آمیتاب بچن! ... موهای من هیچوقت از چنین حمله هایی آسوده نشد٬و شاید همین رمز مدل موهای من باشه که وقتی بازیگر شدم همه میگفتن موهای خیلی بدی دارم! من همیشه دانش آموز درس خونی بودم هرچند هیچوقت در طول سال درس نمیخوندم. شب قبل از امتحان رو نمیخوابیدم و درس میخوندم و موفق هم میشدم. و همین بهم فرصت رو میداد که در طول سال هرنوع شیطنتی که میخواستم در مدرسه بکنم. در مدرسه... در مدرسه فوتبال رو خیلی دوست داشتم. الکترونیک درس مورد علاقه م بود و همیشه هم بیشترین نمره رو در این درس میگرفتم. توی ریاضی خیلی ضعیف بودم و حتی هنوزم با اعدا مشکل دارم! تا حدی که امروزم وقتی کسی بهم شماره تلفنی رو میده باید چندین بار بپرسم و برام تکرار کنن تا بتونم روی کاغذ بنویسمش! حتی گاهی اوقات شماره تلفن اداره و خونه ی خودمو هم فراموش میکنم! انگلیسی و کتابهای شکسپیر از درسهای دیگه ی مورد علاقه م بودن. کالج هَنس راج٬ دهلی نو٬ تحصیل در رشته ی اقتصاد بعد زا جایزه های زیادی که در دبیرستان گرفته بودم٬ مطمئن بودم در بهترین کالج دهلی پذیرفته میشم. ولی در رشته هایی که دوست داشتم مثل زبان انگلیسی نتونستم نمره ی خوبی بگیرم. و این همیشه یکی از رموز زندگی من باقی میمونه چون مطمئن بودم نمره ی درس انگلیسیم از همه ی درسهام بالاتر میشه! درواقع همکلاسیهام از جزوه های شکسپیر رو از من گرفتن و برای امتحان خوندن٬ نمره هاشون زا من بالاتر شد! و این یکی از بزرگترین درسهای زندگیمو بهم داد که هیچکس نمیتونه حتی در مورد بهترین کارهاشم مطمئن باشه. خیلی وقتها بهترین کار شما هم به اندازه ی کافی خوب نیست! و این چیزیه که حتی امروز هم باهاش زندگی میکنم... انسان نباید ناامید بشه بلکه باید تلاش کنه دفعه ی بعد بهتر باشه.... درهرحال در اون کالجی که میخواستم قبولم نکردن و حتی وقتی جایزه ها و مدارکم رو به مدیر کالج نشون دادم خیلی هم باهام بد برخورد کرد! و اون درواقع اولین رویاروییم با دنیای واقعی بود... انسان در برابر یه محیط بزرگتر هیچی نیست.... بهترین دانش آموز بهترین دبیرستان دهلی٬ برای حضور در بهترین کالج دهلی خیلی خوب نبود! تصمیم گرفتم حالا که نمیتونم بهترین رو بدست بیارم٬ درعوص از امکاناتی که در اختیارم قرار میدن بهترین استفاده رو بکنم. در یک کالج پذیرش گرفتم که همین کالج هَنس راج بود. و همیشه سعی میکردم نمره هایی که میگیرم درحد بالاترین نمره های اون دانشگاهی باشه که دلم میخواست توش درس بخونم. در کالج هم فوتبال٬ کریکت و هاکی رو ادامه دادم. درحالیکه دلم میخواست در ورزش جدی کار کنم ولی مشکل کمرم و درد زانوهای پام بهم اجازه نمیداد. و این زمانی بود که اولین سریالهای تلویزیونیم٬فاوجی و دیل دریا رو بازی کردم. درسم رو برای فوق لیسانس رشته ی ارتباطات مرکز علمی جامیا میلیا اسلامیا ادامه دادم که درمورد فیلمسازی و روزنامه نگاری بود. سال اول رو خیلی خوب تموم کردم و خیلی هم در اون رشته موفق بودم چون همیشه عاشق ساختن فیلمهای تبلیغاتی بودم. باز هم مدیر کالج از اینکه بجز کالج کارهای متفرقه ی زیادی هم میکنم خوشش نیومد و یه روز بهم گفت چون غیبت زیاد داشتم نمیتونم در امتحانات پایان ترم شرکت کنم. حضورغیاب سرکلاس مساله ی بزرگی نبود چون من به جاش پروژه های اضافی به دانشگاه تحویل داده بودم. برای همین خیلی ناراحت شدم. مدیرمون فکر میکرد همه ی چیز طبق میلم پیش میره خواست تا یه کم هم با مشکلت دست و پنجه نرم کنم! و با اخراج کردنم از کالج خواست صورت دنیای واقعی رو بهم نشون بده...! من هم تصمیم گرفتم زا اون کالج بیرون بیام و فیلمسازی رو درحد حرفه ای یاد بگیرم و فقط وقتی به اون کالج برگردم که ازم دعوت کنن بعنوان استاد مهمان براشون کلاس فیلمسازی بذارم! و البته هنوز هم دارم روی این موضوع کار میکنم.... این از روزهای دانشگاهم.... حداقل یاد گرفتم که اگه بخوام چیزی رو یاد بگیرم کتابهای مربوط به اون شاخه ها رو بگیرم و خودم اونا رو بخونم و سعی کنم بفهممشون. و از کسی نخوام که بهم یاد بدن! فقط اگه بعد از تلاش کردن بازهم نفهمیدم اونوقت کمک بگیرم. همینطور در تمام زمینه ها مطالعه کنم حتی رشته هایی که زیاد ازشون خوشم نمیاد. تحصیلات از نظر من یعنی اطلاع داشتن در تمام زمینه هایی که اطرافمون اتفاق میافته. همین. |
- تمام حقوق محفوط است نویسنده محمد محمدی |


![]()
عناوین مطالب و دانستنی های سایت |
________________ |
Site Archive - آرشیو سایت +
|
| Archive 1 |
Friends Link - لینک دوستان +
|
| دوستداران صدای جاودان عشق امید |
Your ! |